زين الدين محمود واصفى

230

بدايع الوقايع ( فارسى )

لمؤلفه خط كشيدى بر مه رخسار و شب مىخوانيش * اين‌چنين خط غبارى شب عجب مىخوانيش اى دل از زلفش ميا بيرون كه خورشيد مراد * مىنمايد رو اگر در نيم شب مىخوانيش در حقيقت جان و لعل دلكشت هردو يكى است * ماش مىخوانيم جان ، اما تو لب مىخوانيش « * » بىلبت خون بلكه آتش مىشود در سينه‌ام * مى كه نقد مايهء عيش و طرب مىخوانيش جان بسوى لعل نوشين تو چندان از هوس * مىدود هرچند از روى غضب مىخوانيش گرم شد بازار شهر تن به سوداى غمت * قصد دارى پرسشم گو يا كه تب مىخوانيش نيست حد واصفى خود را سگت گفتن ولى * تو بدين‌نام از پى حسن ادب مىخوانيش * * * خسرو راست « 1 » چمن ز سبزه خطى بر رخ جميل كشيد * به باغ سرو روان قامت طويل كشيد به رنگ و بو چو بياراست بوستان خود را * به گوشه‌هاى گلستان بنفشه نيل كشيد

--> ( 1 ) - از اينجا در نسخه P نيز هست : ( * ) س 7 : ما مىخوانيم جان اما تو لب مىخوانيش